پراکنده
 
  Welcome to Parakandeh, a Persian WebLog by Gol Koohi --------------> مطالب پراکنده------------> افکار رانده شده از همه جا  
 
اگر دين نداريد و از روز واپسين نمی‌هراسيد، حد اقل در دنيايتان آزاده باشيد



!جارو

 

Monday, June 23, 2003

٭ درخواست ربع پهلوي از كوفي عنان
تاريخ : 1382،04،01

رضا پهلوي آخرين پس مانده دودمان منفور سلطنتي در نامه اي به كوفي عنان دبير كل سازمان ملل خواستار حمايت بين المللي از آغتشاشگران و اوباش شد.
وي بدون توجه به شصت هزار شهيد و صدها هزار شكنجه و زندان ديده دوران پدر سفاكش مدعي شد در ايران كشتار به راه افتاده است .
***

افشاگري رييس محافظان مريم رجوي
تاريخ : 1382،04،01

به دنبال بازداشت سركردگان گروهك تروريستي نفاق قديم توسط پليس فرانسه ، كريم حقي رئيس محافظان سابق مريم رجوي نكات جالب توجهي را به شرح ذيل افشا كرد. وي به خبرگزاري فرانسه گفت : مجاهدين هرچيزي هستند الا دموكرات.
رجوي ها طوري رفتار مي كنند كه انگار نماينده خدا بر روي زمين اند. هيچ انتقادي را تحمل نمي كنند.» وي افزود: «رجوي ها مجاهديني را كه در كمپ هاي عراق زندگي مي كردند، وادار كردند از همسرانشان جدا شوند.» محمد حسين سبحاني، عضو سابق شوراي مركزي گفت: هدف اين بود كه همسران نتوانند افكارشان را با يكديگر در ميان بگذارند و از يكديگر حمايت كنند.
پنج نفري كه در اين گفتگو شركت داشتند، همه از اعضاي گروه پيوند بودند و به مجاهدين پيوسته بودند. رهبران مجاهدين از شيوه هاي تنبيه بدني، زنداني كردن و شركت در بحث هايي كه گاه براي دوازده ساعت ادامه مي يافت براي كنترل اعضا استفاده مي كردند.
كريم حقي گفت: وقتي در پاريس بود در خانه اي بدون هيچ وسيله ارتباطي كه توسط سازمان اداره مي شد زندگي مي كرد و اجازه نداشت فرانسه ياد بگيرد. رهبران مجاهدين اعضاي گروه پيوند را متهم به ارتباط با جمهوري اسلامي كردند. اعضاي گروه پيوند اين اتهام را تكذيب كردند.
يكي ديگر از آنها گفت: سازماني كه به اعضايش دستور بدهد خود را در اعتراض به دستگيري يكي از رهبرانش آتش بزنند، و ما مي دانيم اين دستور سازماني بود، بالقوه بسيار خطرناك است مطالب فوق بسيار قابل توجه جواناني هست كه اين روزها آلت دست و فريب خورده نفاق جديد شده اند.
***

دخالت بوش در امور داخلي ايران و سكوت افراطيون
تاريخ : 1382،04،01


جرج دبليو بوش رئيس جمهور آمريكا كه با 25 درصد آراء مردم اين كشور و با مدد سيتم قضائي به اين پست دست پيدا كرده است با زير پا گذاشتن تمامي تعهدات و موازين بين المللي آشكار در امور داخلي كشورمان دخالت كرد و با حمايت از اغتشاش عده اي از اراذل و اوباش گفت: "من از آن افراد با شهامتي که براي آزادي در ايران سخن مي گويند تقدير مي کنم. آنها بايد بدانند که آمريکا استوارانه در کنارشان مي ايستد.
و من دولت ايران را تشويق مي کنم که با احترام کامل با آنها رفتار کند.
اين دخالت رسمي و بي پرواي بوش با سكوت مدعيان شعار ايران براي ايرانيان مواجه شد و محمد رضا خاتمي ، بهزاد نبوي، محسن آرمين، علي تاجرنيا، فاطمه حقيقت جو، علي يوسفيان و حسين انصاري راد حاضر به امضاي بيانيه نمايندگان مجلس ششم در محكوميت دخالتهاي آمريكا نشدند.

منبع: گويا+آ
***

تهاجم دمكراتيك به زنان مسلمان
تاريخ : 1382،03،20


دموكراسي ، در فضاي خشونت آلود خود ، باعث آن شده است تا بسياري از مردم از اوليه ترين حقوق خود محروم شوند و چون اين محروميت در راستاي تعميق دمكراسي است حساسيت كسي را بر نمي انگيزد .
روسها ، در پي فرانسوي هاي دمكرات ، به تشديد فشار عليه عقايد و باورهاي ديني مردم مسلمان پرداخته و آنان را به بي حجابي اجبار مي كنند . در آخر از اين دست اقدامات فاشيستي دمكراتيك ! كشور روسيه ، روسري را در پاسپورتها ممنوع كرده است و اين اقدام را در راستاي مسائل امنيتي دانسته است !
اين مطلب توسط بي بي سي گزارش شده است اما هرگز اين راديوي طرفدار حقوق بشر ، اين مسئله را مغاير با حقوق بشر ندانسته است .
***

قتل و جنايت خانوادگي ، در همه جاي دنيا اتفاق مي افتد و كشورهاي دمكراتيك !! ، هر روزه شاهد چنين جناياتي هستند كه زني شوهرش را مثله مي كند يا مردي همسرش را مي كشد .
ولي ، در آن كشورها هر اتفاقي از اين دست ، هرگز سيستم فكري و سياسي و قضايي را زير سوال نمي برد و روشنفكران جهان سوم ، آن را امري عادي مي دانند . نمونه آن خبري است كه در روزنامه ياس نو 13/3/1382 چاپ شده است .


در اين خبر مي خوانيم مردي در آمريكا چهار همسرش را خفه كرده است و اين كار به خاطر به دست آوردن حق بيمه آنها بوده است !


براستي اگر در ايران چنين واقعه اي اتفاق مي افتاد چند فيلمساز ايراني ، از آن فيلمي در سياهي حقوق اسلامي مي ساختند و در جشنواره خارجي جايزه مي گرفتند ؟!

***

:: 12:10 AM :: نويسنده: aldad ::


........................................................................................

Thursday, January 09, 2003

٭ حزب مشاركت يا تماميت خواه

همه ميدانيم كه تا قبل از دوم خرداد 1376 و يا فرداى آن نه حزب مشاركتي بود و نه اين همه گروههاى مختلف كه خود را به دوم خرداد چسبانده اند. درست پس از دوم از دوم خرداد بود كه سر و كله همه فرصت طلبان هم پيدا شد و نفوذي ها با اوج قدرت طلبى و تماميت طلبى بر ضد قدرت طلبى و تماميت خواهى شعار دادند و در 4-5 سال گدشته كارى نكردند به جز فرصت سوزي و به راه انداختن بازيهاى جنجالى. اينها در حالى كه از به سر رسيدن دوران انقلابها شخن ميگفتند خود روى دست همه انقلابيها بلند شدند و همه چيز را به نفع خود زير و رو كردند و تحت عنوان مشاركت هر ان كس را كه با انها نبود با يك برچسب ساده راستي بودن از گردونه خارج كردند حتي اگر طرف از عناصر بارز چپ هم بوده باشد. حالا خنده دار است كه آقاي قدرت الله عليخاني مجبور است از خود دفاع كند كه چرا به او تهمت راستي زده اند!! بياييد با هم سخنان روشنگرانه ايشان را كه باعث وا رفتن محمدرضا خاتمي در صندلي مجلس شد را مرور كنيم:

سخنان نماينده بوئين زهرا و آوج در تاريخ 18 دى 1381
قدرت الله عليخاني نماينده بوئين زهرا و آوج ديروز طي سخناني با اشاره به برخي اظهارنظرها و مصاحبه ها گفت : بنا نداشتم نطق كنم ولي با توجه به موارد ذكر شده اين ضرورت را ديدم وظيفه تشخيص دادم كه بعضي از مطالب را به ملت شريف ايران عرض كنم .
وي گفت : امروز صبح (ديروز) يكي از دوستان پيش بنده آمده و گفت كه باز راستي ها تو را تحريك كرده اند مي خواهي صحبت كني گفتم خدا تو را هدايت كند من نه راست بودم , نه راست هستم و نه راست خواهم شد , من 55 سال از عمرم مي گذرد كه پيرو امام بودم و اصولي براي خودم ترسيم كرده ام و دوستاني مثل رئيس مجلس , آقاي محتشمي , آقاي خامنه اي , آقاي كيان ارثي بنده را مي شناسند , من فرد اصول گرا و پيرو امام بودم و الان بيچاره ها راستي ها كه قدرتي ندارند من با راست بشوم , آنوقتي كه راستي ها قدرت داشتند من با آنها نبودم , من براي بعضي از دوستان عرض مي كنم , آنوقتي كه شما عزيزان , سران مشاركتي ها را عرض مي كنم , آنوقتي كه نام نقدي را شما نشنيده بوديد من چهار سال تمام با نقدي مبارزه كردم اين اتهامات چيست كه گاهي دوستان وقتي به مزاقشان نمي سازد بر زبان مي آورند , خواهشم اين است كه اغراض را كنار بگذاريد و با واقعيت ها مواجه شويم , الان هم خداي ناكرده قصد اهانت و تضعيف هيچ گروهي را نداشته و ندارم فقط مي خواهم عرض كنم مردم را فريب ندهيد. اگر جايي اشتباهي رخ داد و خطايي اتفاق افتاد يا مثل مركز پژوهش هاي مجلس خطايي انجام داد نياييم آنرا توجيه كنيم . مركز پژوهش هاي مجلس مال شخص نيست , دو جلسه در دادگاههاست كه مرتب مركز پژوهش هاي مجلس آورده مي شود.
وي گفت : آقايي به نام وحيدسينا داشت از مركز پژوهش ها در دادگاه مطالبي بيان مي كرد. در جامعه زشت است مي خواهيد قبول كنيد مي خواهيد قبول نكنيد. مجلس مقدس و راس امور است بنده به برادر بسيار عزيزمان دكتر محمدرضا خاتمي با كمال احترام و تواضع عرض مي كنم آقاي محمدرضا خاتمي خداوند يك موهبت الهي با راي 20 ميليوني برادر رئيس جمهوري تان را به خاندان شما عطا كرد بنده مي گويم خدشه دار نكنيد , كاري نكنيد در افكار عمومي جا بيفتد كه شما داريد خطي و نفوذي عمل مي كنيد , مركز پژوهش هاي مجلس حق نداشته خودسر و بدون نظر مجلس و هيات رئيسه خودسر و با آن هزينه سنگين سنجش انجام دهد.
عليخاني در ادامه سخنان خود گفت : افراديكه در مركز پژوهش هاي مجلس كار مي كنند بايد اسامي شان اعلام شود تا ببينيم اينها چه افرادي هستند. وقتي سنجش انجام مي دهد مي گويند مخفي بود و از اينجا رئيس محترم كميسيون امنيت ملي توصيه كرد , او هم نمي تواند تنها خودسر اين كار را بكند , به قول يكي از دوستان مگر من و فلان نماينده هم توصيه كنيم بيائيد مركز پژوهش ها يك چنين پروژه اي را انجام دهيد انجام خواهيد داد.
وي افزود : بنده راضي نيستم يك نفر از دوستان ما به زندان برود , آرزوي آزادي آقاي عباس عبدي را هم دارم , دوستاني كه زندان هستند آرزوي آزادي آنها را هم دارم اما فضاسازي نكنيد وقتي آقاي عبدي با شهامت چيزي را مي پذيرد فضاسازي مي كنيم , جوسازي مي كنيم بعد مي گوئيم بايد بيرون بيايد آنوقت مي بينيم گفته يا نه , خوب وقتي بيرون آمد بعد بگوئيم اگر اين حرفها را بزني تو را طرد خواهيم كرد وقتي كسي را طرد كردند آنوقت اين حرفها را نمي زند.
نماينده بوئين زهرا گفت : بنده نه به عنوان دفاع از قوه قضائيه به عنوان دفاع از كليت نظام , از اصل نظام و از اصولي كه امام (ره ) و رهبري ترسيم كرده اند دفاع مي كنم , از كل مجلس دفاع مي كنم . خواهشم اين است كه همينطور كه روش شما اين بود كه سكوت كنيد تا ببينيد چه اتفاقي رخ مي دهد , بنده كه از جلسات شما با اطلاع هستم , شما مطالبي كه در جلسات رد وبدل مي كنيد بنده آگاهي دارم , گفتيد چه شده بايد صبر كنيم تا ببينيم چه مي شود , شكنجه اي وجود ندارد كه مرتب حرف از شكنجه مي زنيد , اينها واقعا شكنجه است يا آقايان قبل از انقلاب زندان نبودند و يا شكنجه نمي دانند چه هست , اينها كه شكنجه نيست , نگهداري يك فرد در اتاق را شكنجه نمي گويند.
وي افزود : بنده سربسته گفتم بنده خيلي چيزها مي دانم به خاطر مصلحت نظام و دوستان و مجلس و مشاركتي ها عرض نكردم و نمي كنم ولي مراعات كنيد و وادار نكنيد بيايم و همه چيز را بگويم .



:: 10:57 AM :: نويسنده: aldad ::


........................................................................................

Thursday, November 21, 2002

٭ لباس شخصيها:
مدتها بود كه من در فكر بودم كه بالاخره اين كه نمى‌شود ما دايما در اخبار و روزنامه هاى گوناگون به اين كلمه لباس شخصيها بر بخوريم ولي يك تعريف مشخصى از ان نداشته باشيم. در همين راستا من خودم در فكر تدوين يك تئوري مناسبى در اين باره بودم ولي به علت گرفتاريهاى كار و دانشگاه اين فرصت تا كنون فراهم نشده بود تا اينكه امروز ديدم بالاخره يك دانشجوي شير پاك خورده اى زحمت اين كار را كشيده و كور از خدا چه مى‌خواهد غير از دو چشم بينا؟ خوب بياييد اين تئوري را با هم مرور كنيم. اصل مقاله از سايت خبرى بى عنوان نقل شده.

نظريه لباس شخصي ها
چهارشنبه، 29 آبان 81

يکی از مطالب ديگری که امروز در در و ديوارهای دانشگاه به چشم می خورد ، نوشته ای است که باز هم در مورد «لباس شخصی ها»ست. اين مطلب در زير می آيد:

....................................................................................
نظريه لباس شخصي ها ؛ Personal clothes theory



در اين مقاله علمي سعي شده است آخرين يافته های علمي درباره personal clothes theory معروف به قضيه «لباس شخصي ها» مورد كنكاش قرار گيرد. تا چه قبول افتد و چه در نظر آيد.

اين روزها دوباره اين قضيه به شدت در بعضي از روزنامه ها دامن زده ميشود و لابد بندگان خدا( نويسندگان و خبرنگاران روزنامه هاي مذكور) در راه اصلاح امور، اين زحمات بي دريغ را متحمل ميشوند.

از همين روزنامه خودي « ايران » كه اتفاقا روزنامه دولت محبوبِ خدمتگذار پاسخگو ميباشد شروع كنيم بهتر است، چرا كه ناسلامتي اين روزنامه متعلق به خبرگزاري جمهوري اسلامي ايران است و در صحت خبرهاي آن هيچ شبهه ای نميتوان وارد كرد.

اين روزنامه در بيان خبر تجمع دانشجويان در دانشگاه صنعتي شريف در روز دوشنبه 27/8/81 اعلام ميدارد كه در اين تجمع حدود 500 نفر از شركت كنندگان افراد خاص و غالبا «لباس شخصي» بوده اند. در ابتدا نكته اي را درباره صحت كليات اين خبر عرض كنم و سپس به تحليل خبر بپردازيم. اين روزنامه در ابتداي خبر خود مي نويسد كه مسؤولين حراست دانشگاه از ورود ساير دانشجويان به دانشگاه صنعتي شريف جلوگيری كردند. حال آنكه واقعيت چيزي حدود 180 درجه با اين موضوع متفاوت است و دانشجويان اكثر دانشگاههای تهران در اين تجمع حضور داشتند.

حال چرا چنين خبري در روزنامه درج شده است خود موضوع جالبی ميتواند باشد:

.: دليل اول اين ميتواند باشد كه خبرنگار از لحاظ قوه شنوايي دچار اشكال بوده است و گرنه حتي يك آدم كور هم ميتوانست تشخيص دهد كه دانشجويان غير شريفی نيز در تجمع هستند، يا خبر، همانطوريكه حتي سايتهای خبري ضد انقلاب و خبرگراريهای معتبر معلوم الحالی نظيرBBC در آن سر دنيا اين مطلب را عنوان كردند كه تجمع با حضور دانشجويان اكثر دانشگاههای تهران برگزار شد.

البته يك موضوع اينجا مطرح ميشود و آن اين است كه مسؤولان حراست دانشگاه تمايل نداشتند دانشجويان ساير دانشگاهها را به دانشگاه راه دهند ولي با فشارهای مسؤولين وزارت علوم مجبور به اين كار شدند. پس خبر بالا دروغ نيست. مسؤولين حراست از ورود جلوگيري كردند منتهي مسؤولين وزارتخانه لطف كردند و در را باز كردند.

احتمال ديگر اين است كه در متن اين خبر نيز نظير لايحه افزايش اختيارات رييس جمهور اشتباه تايپی رخ داده باشد و متن خبر به اين صورت بوده است كه: «مسؤولين حراست دانشگاه (در ابتدا) از حضور دانشجويان ديگر دانشگاهها جلوگيری به عمل آوردند و بعد ( مجبور شدند) در را باز كنند.»

لايحه افزايش اختيارات رييس جمهور كه به مجلس ارايه شد چنان سوتي هايي در آن مشاهده شد كه معاونت پارلماني رييس جمهور هيچ جوابي نداشت جز اينكه تقصير را گردن تايپيست بدبخت بيندازد. حال وقتی در اين لايحه كه ادعا ميشود با كار كارشناسي بسيار بالايي تهيه شده است، اشتباه تايپي وجود دارد بي انصافي است ار يك روزنامه كه در چند ساعت محدود تهيه ميشود ايراد بگيريم كه چرا غلط تايپي دارد. ضمن اينكه اشتباه اصلا عمدی نبوده است.

يك احتمال ديگر هم وجود دارد و آن اينكه خبرنگار بر اثر ضعف مفرط به خاطر روزه، هذيان بافته است كه احتمال قريب به يقينی ميتواند باشد، ولي اگر از جدی و شوخی بگذريم، علت اصلي كه در خود خبر نيز بيان شده، آن است كه يك خبرنگار سياسي خبر را تهيه كرده است و سياست هم پدر و مادر ...



اما مسأله اصلي مسأله حضور لباس شخصي ها (personal clothes) در اين تجمع بود. خوب! اكنون تناقضات مربوط به اين قسمت خبر را بررسي كرده و با ارايه راهكارهاي علمي آنها را رفع ميكنيم:



.: اين روزنامه مدعي شده است از دانشگاههای ديگر كسي در تجمع حضور نداشته ولی 500 نفر لباس شخصی در تجمع حضور داشتند. پس نتيجه مي گيريم اين 500 نفر شريفي بودند، يعني شريف 500 نفر لباس شخصي دارد. نكته اينجاست كه تعريف لباس شخصي چيست؟ اگر منظور از لباس شخصي يعني افرادي كه لباسشان متعلق به خودشان است پس خبرنگار دوباره اشتباه كرده است، چرا كه همه افراد حاضر در تجمع با لباس شخصی خود حاضر بودند. البته برخورد با اين لباس شخصی ها ضروري به نظر مي رسد. وقتي حزب حاكم، « جبهه مشاركت » نام دارد، ديگر چيزي نبايد «شخصي» باشد. همه چيز بايد «مشاركتي» باشد حتي لباس. شما ببينيد چه تركيب زيبايي است: «لباس مشاركتي». مگر سعدي عليه الرحمه نمي فرمايد «بني آدم اعضاي يك پيكرند»، پس لباس شخصي چه معنايي دارد. يك پيكر، يك لباس،آن هم با رأي عوام الناس(مردم سابق).

حال اگر منظور از لفظ «لباس شخصي ها» در اين خبر اشاره به افرادي است كه با روند برگزاري تجمع مخالف بودند، براي اين منظور هم چند نكته قابل عرض است.

اولا/ لازم است اين افراد از اين به بعد با «لباس فرم يكدست» در تجمعات حاضر شوند تا شايبه لباس شخصي بودن بر آنها مترتب نگردد.

ثانيا/ مسأله مهمتر اين است كه از جمعيت سالن حدود يك سوم به عنوان تماشاگر و به قصد تفريح و ... به سالن آمده بودند كه اكثرا روي سكوي تماشاگران نشسته بودند و به تماشاي ماجراهاي ريز و درشت مي پرداختند كه خوب البته به طور طبيعي در بين آنها تماشاگر نما هم وجود دارد ( و اين يك مسأله طبيعي است همانطور كه اختلاف سلايق بين جناحها يك مسأله طبيعي است، اما آنچه مهم است قانون مداري و نهادينه كردن قانون مداري است).

خوب، حال اگر اين كسر يك سوم را از جمعيت كل كسر كنيم، می ماند دو سوم. حال از اين دو سوم غير بی طرف، برخي موافق تجمع و برخي مخالف محتواي تجمع بودند. حال پرتقال فروش را بياييد پيدا كنيم. به اين آقايان مخالف محتوای تجمع من عرض می كنم كه شما اگر مخالف تجمع بوديد چرا خودتان در سالن تجمع كرده بوديد، آن هم در وسط سالن. شما بايد در سالن پخش می شديد تا ايجاد تناقض نكنيد. از طرفی چه معنی دارد وقتی وزارتخانه با تجمع موافق است عده ای مخالف باشند. دانشجو بايد آزاد انديش باشد، دانشجو بايد مثبت باشد، اصلا راه حل مناسب آن است كه لايحه ای به مجلس برود و اختيارات وزير آموزش عالی و معاونانش را چنان افزايش دهد كه بتوانند مخالفان را حداقل از دانشگاه اخراج كنند. اين مسير اصلاح و اصلاحات است. اگر موضوع را قبول نداريد بياييد رفراندوم بگذاريد. اگر رفراندوم را هم قبول نداريد بياييد يك رفراندوم بگذاريد كه آيا بايد رفراندوم برگزار شود يا نه؟ آنوقت همه چيز معلوم ميشود.

اما يك معنی ديگر می توان از لباس شخصی داشت و آن اينكه اين واژه اشاره كند به افرادي كه مي خواستند جلسه را بر هم بزنند. خوب اگر نظم اين جلسه برهم ميخورد چه كسی ميتوانست از آن بهره برداري كند. مسلما همين برگزار كنندگان جلسه و اربابانشان. پس به نظر بنده اين لباس شخصيها افرادي بودند كه توسط برگزار كنندگان جلسه هماهنگ شده بودند تا جلسه را بر هم بريزند و بعد در بوق و كرنا كنند كه خشونت طلبان تجمع ما را به هم ريختند و ... منتهي با درايت گروه مخالفِ محتوای تجمع، آنها نتوانستند به هدف خود دست يابند. به عقل ناقص بنده مطلب اينطور نمايان است. به عقل ناقص شما چطور؟

شاهد مطلب هم اينكه مجری جلسه از دقيقه اول ادعا ميكرد كه عده ای می خواهند جلسه را به هم بريزند و مكرر به اين موضوع دامن می زد، اما نتوانست كاری انجام دهد.

معنی ديگری بر لباس شخصي مترتب است و آن مأموران امنيتی اطلاعاتی هستند كه لباس فرم ندارند. حال اينكه اين افراد در اين جلسه چه ميخواستند به دلايل امنيتی بماند برای بعد.

نتيجه بحث: پيشنهاد می شود خبرنگاری كه اين خبر را براي روزنامه ايران تهيه كرده بود و ساير خبرنگارانی كه خبرهايشان مشابه اين خبر بود، در مسابقه بزرگترين خالی بندهای جهان شركت كنند كه حتما برنده خواهند شد و بر سكو خواهند رفت. استفاده از اين خبرنگاران به عنوان اعضای مركز گفتگوی تمدنها نيز توصيه می شود.

والسلام

مسعود فرحزاد

ورودی 76

:: 10:44 PM :: نويسنده: aldad ::


........................................................................................

Thursday, October 24, 2002

٭ خدا نفس اين آقاى سبزوارى را هميشه گرم نگه دارد.



اي شما رفتگان به خويش آييد

استاد حميد سبزواري
رهروان رهروان خطر! نگريد!
چندگامي به پشت سر نگريد!
ره دو تا شد، شما دو تا نشويد!
رهنوردان ز ره جدا نشويد!
ره دو تا شد ره ولا گيريد!
پرتو از مشعل هدا گيريد!
ره دو تا شد ره سلامت كو؟
رهسپاران حذر علامت كو؟
نقش سيري زديد، باطل شد
بار افتاد و كار... مشكل شد
مكر بيگانه كارگر افتاد
در بناي وفا شرر افتاد
سست عهدان ز چاره برگشتند
محو ميز و مقام و زر گشتند
ناقصان تكيه بر سراب زدند
سر نهادند و دل به خواب زدند
پاي برخي به جاده ها لغزيد!!
زانوي بي اراده ها لرزيد
كينه باليد و تيغ زنگ گرفت!!
ساحت اعتماد رنگ گرفت!
طبع شورنده اعتدالي شد!
جاده اعتقاد خالي شد!
فتنه باريده، راه گل شده است
بار گردن وبال دل شده است
فتنه باريده، باخبر باشيد!!
الحذر، واقف از خطر باشيد!
فتنه باريده، كور و كر نشويد!!
غافل از راه و راهبر نشويد!!
رنج سي ساله تان تلف نشود
گم در اين پيچ و خم هدف نشود!!
هان، كه با موج فتنه بر نخوريد
فتنه باريده است سر نخوريد
راهتان راست بود كج نكنيد
فكر مقصد كنيد لج نكنيد
چند غفلت، به راه برگرديد
خطر! از پرتگاه برگرديد
باز بوي سقيفه مي شنوم
سخن از چاه و جيفه مي شنوم
واي من فتنه در ميان بينم
رد پاي حراميان بينم
رد پاي حراميان شرف!
نقش طرح دمشق، طرد نجف!
رد پاي جمل ز تو پيداست!
فتنه اي بر كتل زنو پيداست!
رنگي از نهروان دوباره نگر!
خيل جهال را سواره نگر!
اين دو صف روبه رو چه آيين است؟
واي من، باز نقش صفين است؟
نكند راه عشق گم گردد
مرتضي در دمشق گم گردد
نكند از صفا بري گرديد
جفت موساي اشعري گرديد!!
¤¤¤
پختگان زمانه خامي چند؟
غفلت از حيله حرامي چند؟
آي شوريده سر چه مي گرديد...؟
تشنه در جوي و جر چه مي گرديد؟
گر شما تشنه ايد آب كجاست؟
دجله در پرتو سراب كجاست؟
اين دو صف در مصاف يعني چه؟
بين ياران خلاف يعني چه؟
ايمني نيست، خوابتان نبرد
هان كه از ره سرابتان نبرد
غافل از مكر اهرمن نشويد
يار بيگانه با وطن نشويد
تشنگان، ترك جست وجو نكنيد
تيغ ها با غلاف خو نكنيد
عارفان، واقفان تلاش كنيد
رازهاي نهفته فاش كنيد
رهروان شيوه هدا گيريد
مدد از پير رهنما گيريد
اي شما رفتگان به خويش آييد
روز هم باوري است پيش آييد
عارفان راه همدلي پوئيد
ره عيان است، با ولي پوئيد
مهر 1381


:: 4:50 PM :: نويسنده: aldad ::


........................................................................................

Monday, September 16, 2002

٭ ياد آيت الله طالقانی به خير
در طول تاريخ انقلاب خيلی از شخصيتها بوده اند که عده ای سودجو هميشه در صصد بوده‌اند که اين شخصيتها را به نفع اهداف حزبی و گرئهی خود مصادره کنند. اين آقايان در عين حاليکه به محض اينکه کسی نام امام يا شخصيتهای ديگر را می‌آورد و راهنماييهای آن بزرگان را گوشزد می‌کند و يا اينکه همينکه کسی راه شهدا و هدف آنها از آن همه جانفشانی را ياد آوری ميکند فورا او را به استفاده بزاری از شخصيتها و يا شهدا و ارزشها متهم ميکنند، در عين حال خيلی راحت دست خود را باز ميبينند تا با تحريف تاريخ انقلاب، تاريخی که بسياری از ما شاهد زنده آن هستيم، دست به مردم فريبی زده و کشور و مردم را به راهی بکشند که پايان سياهش بر بسياری از ما مخفی نيست. ولی هيهات که اينها بتوانند با اين روشهای منحرف به اهداف شوم خود برسند.
يکی از اين شخصيتهايی که بسيار مورد بی مهری ما و در نتيجه مورد سو استفاده افراد و گروههای منحرف قرار گرفته تا با ريختن اشک تمساح برای او در راه اهداف ناميمون خود استفاده کنند آيت الله طالقانی است که به حق ابوذر زمان نام گرفته بود. من خودم يادم هست که چطور منافقين با نفاق تمام او را پدر طالقانی خطاب ميکردند و چطور همين آيت الله طالقانی در يکی از سخنرانيها در حاليکه نماينده منافقين هم در کنارش نشسته بود خيلی غرا فرياد بر آورد که اگر اين گروههای منحرف دست از آشوب طلبی بر ندارند او هم سوار تانک شده و به جنگ آنها ميرود.
يادش به خير ... روحش شاد. گفتگوی زير مصاحبه است با فرزند ايشان و توضيحی بر اينکه چگونه برخی با جعل نام خانواده آيت الله طالقانی در تلاش سو استفاده هستند.

*****
ابوذر زمان ما چگونه بود؟

تاريخ نهضت اسلامي ملت ايران وامدار رشادت و خروش بي امان راست قامتي است كه ظلمت اريكه نشيني ديوان و ددان را با فروغ تفسير آيات جهاد و شهادت درهم شكست و رايت قسط و عدل الهي را برافراشت. امام اباذر و مالك اشترش خواند و ملت نايب پيغمبر.
منش فكري و عملي آن بزرگ بايد به سان سرمايه گرانسنگ انقلاب و نظام اسلامي از آفاتي چون فراموشي و تحريف مورد صيانت قرارگرفته و به نسلهاي آينده منتقل گردد. سوگمندانه بايد اذعان نمود كه درساليان اخير اين ميراث گرانمايه فراوان دستخوش سوءاستفاده و مصادره به مطلوب حاميان و مروجان اباحه گري و راهزنان انديشه ديني قرارگرفته است. دراين مدت تمامي آشنايان با مرام و ايده آن برادر امام بارها از خويشتن پرسيده اند كه به راستي چه نسبتي ميان غارتگران استقلال عقيدتي و فرهنگي ملت ايران با طالقاني عزيز آن منادي سترگ دين مداري و انحراف ستيزي وجوددارد؟
درگفت وگويي كه ازنظر خواهيد گذراند، سيدمهدي طالقاني به بازگويي گوشه اي ازخاطرات ناگفته خويش ازپدر مي پردازد كه مروري بر آن موجب نزديكي ما به حقيقت سيره آيت الله طالقاني است.
¤ با تشكر از جنابعالي به لحاظ شركت در اين گفت وگو، با عنايت به رابطه فرزندي شما با آيت الله طالقاني بهتر اين است كه سخن را از سيره اخلاقي و تربيتي ايشان آغاز كنيم. از ديدگاه شما بارزترين شاخص هاي تربيتي و رفتاري ايشان كدامند؟
- البته گفتني ها در اين باره فراوان است و حتي اشاره اجمالي به برخي سرفصلها در اين موضوع، بخش قابل توجهي از فرصت و حجم اين گفت وگو را به خود اختصاص خواهد داد، اما با توجه به وضعيت فرهنگي و تربيتي جامعه امروز و لزوم الگوگيري عموم مردم از اينگونه شخصيتها، مناسب است كه ما در اين فرصت به اين مقوله بپردازيم. آنچه را كه در مورد سيره تربيتي ايشان عرض خواهم كرد بيشتر مربوط به دوران كودكي ماست چرا كه در مقطع نوجواني و جواني ما، ايشان عمدتا در زندان به سر مي بردند و در منزل حضور نداشتند هر چند كه هيچيك از ملاقاتهايي كه ما در زندان به صورت هفتگي با ايشان داشتيم از توصيه هاي اخلاقي و تربيتي خالي نبود.
نكته اولي كه در اين مورد مي توانم به آن اشاره كنم، توجه ايشان به نيازهاي طبيعي فرزندان خود بود. به عنوان نمونه عليرغم اشتغالات گسترده اي كه داشتند همواره به نياز فرزندانشان به تفريحات سالم توجه داشتند. ايشان همه ساله تابستانها مقيد بودند كه بچه ها را براي گردش به طالقان ببرند. با اينكه بزرگترها در جريان مسافرت چندان اهل همراهي با بچه ها نيستند اما ايشان براي هر روز ما در ايام سفر برنامه هاي تفريحي مي ريختند و خودشان هم با ما مي آمدند.
نكته ديگر اينكه ايشان هميشه سعي داشتند تا براي كارهايي كه بچه ها معمولا از آنها گريزان هستند جاذبه ايجاد كنند تا خود آنها بدون واهمه و اجبار و با كمال رغبت به آن كارها تن بدهند. در دوران كودكي منزل ما در محله «قلعه وزير» تهران بود. به ياد دارم كه آقا ]مرحوم آيت الله طالقاني[ در آن منزل يك حمام ساخته بودند كه با زغال سنگ گرم مي شد. مي دانيد كه كودكان معمولا از حمام رفتن فراري اند. اما ايشان در آن مقطع هرگاه كه ما را به حمام مي بردند، براي ما يكي از داستانهاي اسلامي را نقل مي كردند خود من براي اولين بار داستان برخي غزوات پيامبر و جنگهاي خيبر و خندق و نيز قضاوتهاي حضرت علي(ع) را از زبان آقا در حمام شنيدم. ايشان معمولا هم مثل داستان شب راديو، وقتي داستان به جاي مهم و حساسش مي رسيد قطع مي كرد و مي گفت: بقيه اش را در نوبت بعد كه حمام آمديم برايت مي گويم. به همين لحاظ ما بچه ها كه به طور معمول بايد از حمام فراري مي بوديم، لحظه شماري مي كرديم كه كي ايشان دوباره ما را به حمام مي برد.
البته ايشان براي انجام تمامي كارهاي لازم و صحيح توسط ما، هيچگاه از اهرم اجبار استفاده نمي كرد چرا كه اعتقاد داشت اين نوع شيوه ها دافعه ايجاد مي كند بلكه هميشه سعي داشت بينش ما را ارتقا دهد تا خود ما به طور طبيعي به اين نتيجه برسيم كه مثلا فلان كار به نفع ماست. مثلا به ياد دارم در دوران كودكي مادر ما با تندي و شدت خاصي ما را مجبور به نماز مي كرد. آقا به اين شيوه انتقاد داشت و مي گفت: نمازي كه اين بچه ها از ترس من و تو بخوانند ارزشي ندارد اينها بايد خودشان به اين نتيجه برسند كه نياز به عبادت و نماز دارند... و بر همين مبنا هميشه سعي داشتند تا در مورد فرايض ديني ذهن فرزندان را روشن كنند تا خود آنها به طور طبيعي به انجام آنها بپردازند.
ناگفته نگذارم كه ايشان به شدت با لاقيدي ديني مخالف بودند و اعتقاد داشتند كه اگر فردي نام مسلمان را بر خود گذاشته در تمام ابعاد و جوانب زندگي بايد نسبت به شرعيات ملتزم باشد. داستاني همين الان به يادم آمد. خاطرم هست زماني يكي از بستگان ما كه در آمريكا به سر مي برد به همراه يك خانم آمريكايي به ايران آمد. ايشان به اتفاق آن خانم روزي به ديدن آقا آمد و به ايشان گفت: ما امروز آمده ايم تا اين خانم اول نزد شما مسلمان شود و بعد خطبه ازدواج ايشان را با من بخوانيد- لازم به ذكر است كه اين آقا به لحاظ عمل به شرعيات فرد غيرمقيدي بود- آقا با جديت گفت كه من اين كار را نمي كنم! وقتي با اصرار علت را از ايشان سؤال كردند گفت: اين خانم حداقل هفته اي يك بار يكشنبه ها به كليسا مي رود اما اگر مثل تو مسلمان شود همين تقيد نسبي خودش را هم از دست مي دهد و اين نوع مسلماني ارزشي ندارد... به هر حال آقا بيش از يك ساعت با اين فرد صحبت كرد و او را متقاعد كرد كه عملا نسبت به وظايف ديني پايبند باشد. سريع استقبال نكرد تا اين فرد يك اسلام ظاهري بياورد بلكه سعي كرد ايمان را در او تقويت كند.
¤ يكي از گرفتاري هاي امروز خانواده ها چگونگي هدايت فرزندان در برابر امواج مفاسد اجتماعي است. مرحوم طالقاني چه شيوه اي در هدايت فرزندان در برابر مفاسد داشتند؟
- ايشان همواره سعي داشتند تا در برابر موج مفاسد اخلاقي و اجتماعي آن روز در فرزندانشان مصونيت ايجاد كنند و صرف ايجاد محدوديت را در اين راستا مفيد نمي دانستند. البته مقصود ازاين سخن نفي محدويت صحيح و معقول نيست بلكه مراد اين است كه ايشان هميشه اولويت را به مصون سازي جوانان مي دادند. آقا بر اين باور بود كه ما تا سنين خاصي مي توانيم جوانان را محدود كنيم بالاخره اينها از محدوده خانه بيرون خواهند رفت و چه بخواهيم يا نخواهيم در برابر امواج مفاسد اجتماعي قرار مي گيرند و همه چيز را خودشان مي فهمند بنابراين ما بايد قبل از مواجهه اينها با مفاسد فرهنگي در آنان مصونيت و قدرت مقاومت ايجاد كنيم كه تحت تأثير قرارنگيرند. به همين لحاظ از هر فرصتي براي گفت وشنود با جوانان و فرزندان استفاده مي كردند. ما هر وقت كه با ايشان براي اقامه نماز به مسجد هدايت مي رفتيم در راه رفت و برگشت هميشه با ما باب سخن و بحث را باز مي كرد و فضائي را هم ايجاد مي كرد كه ما محدوديتي در سؤال نداشته باشيم و به راحتي بتوانيم تمامي مسائل و معضلات فكري خودمان را با ايشان در ميان بگذاريم.
¤ اين آزادي مطلق در سؤال كردن سعه صدر زيادي را در طرف سؤال شونده مي طلبد پيش مي آمد كه از سؤالي برآشفته شوند؟
- از ويژگي هاي تربيتي ايشان تفوق شديد رأفت و محبت بر تنبيه بود. ايشان صبر زيادي داشت و زود عصباني نمي شد لذا ما در درون خانواده و در ارتباط با مسائل خانوادگي عصبانيت ايشان را كم ديده بوديم ثانيا گاهي اوقات كه به تمام معني ضرورت پيدا مي كرد كه تنبيهي در حد يك عصبانيت و تشر به هر يك از ما داشته باشند پس از آن با محبت و رأفت شديد اثر آن تنبيه را از بين مي بردند و اجازه نمي دادند كه اين مسئله در روحيه ما تأثير نامطلوبي بگذارد ما هم كه با اين مبناي رفتاري ايشان آشنائي پيدا كرده بوديم، سعي مي كرديم كاري بكنيم كه گاهي اوقات آقا به ما يك تشر بزند تا مدتي از محبت آنچناني ايشان برخوردار باشيم[با خنده] به ياد دارم در دوران كودكي با آقا به اتفاق مهندس بازرگان و با ماشين وي به اصفهان مي رفتيم. آقاي بازرگان يك پژوي قديمي داشت كه وسط راه خراب شد. ايشان با آقا پياده شد و كاپوت را بالا زد و به من هم گفت پشت فرمان بنشين و مثلا هر وقت گفتم گاز بده. ما اين كار را كرديم تا اينكه مرحوم بازرگان ماشين را تعمير كرد و آمد مجددا پشت ماشين نشست من بر مبناي ذهنيت هاي كودكانه تصور مي كردم حالا كه توانسته ام گاز بدهم پس لابد مي توانم رانندگي هم بكنم و براساس همين فكر شروع كردم به اصرار كه من مي خواهم رانندگي كنم. آقا هر چه به من گفت كه نمي شود ما توي گوشمان نرفت تا اينكه ايشان مجبور شد يك تشري به ما بزند. باور كنيد بعد از اين جريان تا پايان آن سفر كه حدود 3 روز طول كشيد آقا آنقدر به من محبت كرد كه به كلي آن داستان را فراموش كردم.
¤ معروف است كه شخصيت آيت الله طالقاني براي اقشار گوناگون مردم جذابيت داشت. بنظر شما رمز مقبوليت گسترده ايشان در ميان طيف هاي مختلف چيست؟
- براي پاسخ به اين پرسش نيز بهتر است چند خاطره عرض كنم. يكي از اين خاطرات مربوط به سال 57 و پس از آزادي ايشان از آخرين زندان است. همانگونه كه مي دانيد در آن ايام عده اي از حاميان شاه و نظام سلطنتي تحت عنوان حمايت از قانون اساسي تظاهرات فرمايشي به راه مي انداختند مردم انقلابي هم كم وبيش مي رفتند و تجمع اينها را برهم مي زدند. در همان روزها كه دفتر آقا محل مراجعه عموم مردم و انقلابيون از تمامي طيف ها بود، يك نفر از عيارهاي آن زمان كه تيپي «داش مشتي» هم داشت با عده اي از اطرافيانش به دفتر آمد و پس از اينكه فهميد من پسر آقا هستم، سلام و عليك گرمي كرد و گفت من ناصر... هستم! سؤال كردم: امرتان چيست؟ گفت: آقا مرا مي شناسند من آمده ام به شما بگويم اين بچه ها را كه مي بينيد مي روند تا اين تظاهرات قانون اساسي را به هم بريزند. فقط آمده ام بگويم اگر اينها را گرفتند و هر نسبتي به اينها دادند حداقل شما بدانيد كه اينها چه كساني بودند و با چه انگيزه اي رفتند... به هر حال آنروز گذشت و من شب آقا را ديدم. وقتي گزارش مراجعات روزانه دفتر را به ايشان مي دادم جريان مراجعه اين فرد را هم براي ايشان نقل كردم و پرسيدم كه او را مي شناسيد؟ گفتند: بله اگر اين بار آمد حتما بياورش پيش من. من خيلي تعجب كردم و به ايشان گفتم: اين آدمي كه من ديدم هيچ تناسبي با شما نداشت چطور با او آشنا شديد؟ ايشان نقل كردند كه چندسال قبل در سالهاي 42 تا 46 وقتي در بند4 زندان قصر كه مخصوص زندانيان سياسي بود به سر مي برديم، مسئولين زندان به اين نيت كه ما را قدري اذيت كنند برخي از محكومين جرايم عادي را آوردند و كنار ما انداختند. يكي از اين افراد همين فردي بود كه امروز ديده اي. اينها به يك هفته نرسيده، از نظر اخلاقي متحول شدند تا جايي كه در نمازهاي جماعت ما شركت مي كردند و حتي ديگر به لحاظ رعايت شرعيات غذاي زندان را نمي خوردند و برايشان از بيرون غذا مي آوردند... آقا ادامه دادند: علاوه بر اينكه اينها جذب ما شدند و سران زندان از نيل به هدف خود ناكام ماندند، حضور آنان حتي به نفع ما شد چرا كه اينها بعضا افراد متمولي بودند و برخي دست اندركاران زندان را با پول خريده بودند و امكانات مناسبي دراختيارشان بود كه ما هم از اين امكانات استفاده مي كرديم.
ديگر موردي كه در باب جاذبه ايشان قابل اشاره است مربوط مي شود به روزهاي آغازين بهمن ماه .57 وقتي مسئله بازگشت حضرت امام مطرح شد، بنابر اين شد كه آقا با يك هواپيماي «ايران اير» به پاريس بروند و با امام برگردند. روزي كه ايشان براي پرواز به پاريس به فرودگاه رفتند، بنده هم همراهشان بودم كه ديديم فرودگاه را بسته اند. در همين اثناء كه ايشان در سالن فرودگاه نشسته بودند و استراحتي مي كردند افراد زيادي به دور ايشان حلقه زدند. من به يكباره ديدم فردي به ايشان نزديك شد و دست ايشان را بوسيد آقا هم خيلي گرم و صميمي با او رفتار كرد و حتي چاي خود را جلوي او گذاشت. من تصور كردم كه شايد اين فرد يكي از انقلابيون و مبارزين يا يكي از دوستان قديمي ايشان است. وقتي اين بنده خدا از ايشان خداحافظي كرد، از آقا پرسيدم ايشان كي بود؟ جواب دادند: زندانبان سابقم بود... من و تمامي اطرافيان به يكباره بهت زده شديم از اينكه ايشان به قدري جاذبه دارد كه زندانبان خودش را هم جذب كرده است.
البته تمامي صفات شخصي ايشان در اين جاذبه نقش داشت اما تواضع و خاكي بودن وي از همه موثرتر بود. اين جريان را كه براي شما مي گويم تنها خودم شاهدش بوده ام. در ماههاي اوليه پيروزي انقلاب ايشان تراكم كاري فوق العاده اي داشتند. رسيدگي به امور دفتر، شوراي انقلاب، ديدارها و سخنرانيها و نيز درگيري ها و مسائل و مشكلاتي كه براي انقلاب پيش مي آمد تمامي وقت ايشان را پر كرده بود و موجب شده بود كه ايشان بعد از نمازصبح تا حدود يك بامداد روز بعد به شدت درگير مسائل مختلف باشند.در همان ايام آقا يك روز به من گفت: مهدي! من خيلي خسته شده ام، يك ماشين جور كن فردا مرا ببر بيرون. گفتم: كجا مي خواهيد برويد؟ گفت: برويم يك جايي بيرون شهر، البته به كسي نگو كه چنين برنامه اي داريم. گفتم: آقا اگر نگويم كه نگران مي شوند. گفت: عيبي ندارد بگذار يك روز هم نگران شوند... به هرحال فرداي آن روز ما با يك ماشين تويوتا كه براي كارهاي دفتر گرفته بوديم، آقا را بي سروصدا سوار كرديم و راه افتاديم. گفتم: آقا كجا برويم؟ گفت: برو سمت شمال. ما هم از جاده هراز به سمت شمال حركت كرديم و ظهر به آنجا رسيديم. آقا گفت: برو يك چيزي براي ناهار تهيه كن. من هم رفتم و يك نان و پنيري مهيا كردم و رفتيم جنگل سي سنگان ناهار را خورديم و نمازمان را خوانديم. بعد از نماز آقا گفت: مهدي، يك چايي از جايي جور كن بخوريم. گفتم: آقا ما هرجا برويم شما را مي شناسند نمي توانيم كه به قهوه خانه برويم. دوباره سوار ماشين شديم. همينطور كه داشتيم در جاده حركت مي كرديم، از پيچ مرزن آباد كه گذشتيم، يك كلبه روستايي را ديديم كه كمي با جاده فاصله داشت. آقا گفت: برو ببين داخل اين كلبه چه خبر است. من رفتم و ديدم كه تنها يك پيرزن داخل اين كلبه قديمي است و آمدم به آقا گفتم. ايشان گفت: مي رويم خانه همين بنده خدا، چايي مي خوريم. به هرحال آقا از ماشين پياده شد و دري زد و يا ا... گويان وارد كلبه شد. آن پيرزن وقتي چشمش به آقا افتاد از حيرت خشكش زد. همانطور كه به ايشان نگاه مي كرد گفت: آ... آقا شما آقاي طالقاني هستيد؟ آقا اول از جواب صريح دادن طفره رفت اما وقتي كه ديد كه طرف ول كن نيست، گفت: بله هستم، بيا بنشين يك چايي درست كن بده بخوريم. آن خانم به آقا گفت: اگر شما برويد و من به اهالي اين محدوده بگويم كه آقاي طالقاني به اينجا آمد، همه خواهند گفت كه اين ديوانه شده، اجازه بدهيد كه من بروم و چند تا از دهاتي ها را صدا كنم. آقا قبول نكرد و گفت: اگر كسي را خبر كني، مي روم. گفت: لااقل بگذاريد من شوهرم را خبر كنم كه آقا اين يكي را اجازه داد و او هم رفت و همسرش را كه پشت كلبه مشغول كشاورزي بود آورد كه البته او هم با ديدن ايشان از خود بيخود شده بود. بعد هم ما آنجا يك چايي خورديم و بلند شديم... اين سنخ رفتارها در مسافرتها از آقا بسيار سر مي زد.
¤ گويا رفتار ايشان در ماجراي ازدواج شما هم داستان جالبي دارد كه مي تواند براي جوانان ما آموزنده باشد.
- از خصوصيات ايشان ساده گيري در مسئله ازدواج جوانان بود. ما امروزه مي بينيم اهميت دادن به تجملات و زرق و برقهاي ظاهري به مثابه مانع بزرگي بر سر راه ازدواج جوانان ظاهر شده و مشكلات روحي و اخلاقي بسياري را به بار آورده است. وقتي ايشان در بافت كرمان تبعيد بودند، والده مكررا به ما مي گفت كه وقت ازدواج شماست و بايد متاهل شويد. چند جا هم رفته بود و براي بنده و برادرم موارد مناسبي را پيدا كرده بودند. به هرحال پس از قطعي شدن مسئله قرارشد برويم «بافت» تا آقا خطبه عقد را بخوانند. ما به اتفاق خانواده سوار دو تا ماشين شديم و رفتيم به تبعيدگاه آقا. يكي دو روز گذشت تا اينكه والده جريان را به ايشان گفت. ايشان هردو خانواده همسر من و برادرم را مي شناختند. به آقا گفته شد كه به هرحال بايد مراسم عقد و عروسي برگزارشود. ايشان گفتند: درست است، همين الان بلند مي شويم و مي رويم حومه شهر، يك محدوده اي است به نام «آسياب جفته» كه چند تا درخت دارد، همانجا زير درختان مي نشينيم و مراسم ازدواج را برپا مي كنيم كه همينطور هم شد و مراسم ازدواج ما در نهايت سادگي در حومه بافت كرمان برگزارشد...
¤ در مقطع كنوني كه شاهد دنيازدگي برخي از خواص و مسئولين كشور هستيم شايد، ذكر نكاتي درباب زهدورزي آيت ا...طالقاني، درس آموز و مفيد باشد. درباب اين خصيصه ايشان براي ما و خوانندگان بگوييد؟
- دوري از تجمل و ساده زيستي از بارزترين جلوه هاي سلوك و رفتار آقا بود. خاطرم هست منزل اول ما در خيابان «قلعه وزير» به قدري كوچك و ساده بود كه گاهي اوقات كه براي آقا ميهمان مي رسيد، اعضاي خانواده با مشكل مواجه مي شدند. اين منزل«پيچ شميران» را هم دوستان آقا در مقطعي كه ايشان در زندان به سر مي برد با فروش منزل قبلي و مبالغي كه خودشان روي آن گذاشتند، تهيه كردند كه از قضا موجب ناراحتي و اعتراض شديد ايشان شد. علاوه بر اين در لباس و استفاده از وسيله نقليه هم واقعاً به سادگي رفتار مي كردند. خاطرم هست اوايل پيروزي انقلاب يكي از شعبات سفارت آمريكا تعدادي از اتوموبيلهاي مورد استفاده خود را به فروش گذاشت. يكي از دوستان ما يك دستگاه از اين ماشينها كه ظاهراً كاديلاك مدل 71 بود با قيمتي نازل خريد و آورد دفتر و گفت: من دوست دارم از اين ماشين براي جابه جائي آقا استفاده كنيد. ما هم قبول كرديم. اتفاقاً همان شب آقا مي خواست جائي برود از ما پرسيد: ماشين داريد؟ ما هم گفتيم: بله بفرمائيد. ايشان وقتي از منزل بيرون آمدند، آن دوست ما درب همان ماشين را باز كرد و گفت: بفرمائيد! آقا به يكباره و با عصبانيت خاصي چندبار گفت: بردار و ببر... بردار و ببر... من به ايشان گفتم: آقا اين بنده خدا به عشق شما اين ماشين را خريده تازه قيمتش هم به اندازه قيمت يك پيكان است! ايشان جواب داد: باشد، مردم كه نمي دانند، اگر مرا در اين ماشين ببينند چي فكر مي كنند؟ با خودشان نمي گويند كه اينها هنوز روي كار نيامده اينطور دنيازده شده اند، واي به وقتي كه كاملاً مسلط شوند...
باتوجه به اينكه الآن مسئله «آقازاده ها» هم مطرح است بد نيست اشاره كنم كه ايشان همواره به فرزندانشان هم درمورد دوري از هرگونه شائبه دنيا زدگي توصيه مي كردند. پس از پيروزي انقلاب به ما كه فرزندان ايشان بوديم، فراوان پيشنهاد شغل مي شد آن هم از مشاغل نسبتاً پرسود. مثلاً رياست فلان كارخانه يا واحد توليدي و يا مديريت فلان شركت مهم اقتصادي. اتفاقاً ما هم شديداً ازنظر مالي در مضيقه بوديم. راستش خود بنده قبل از انقلاب ازنظر مالي از تمام فرزندان آقا جلوتر بودم اما از وقتي كه پس از آزادي آقا در دفتر ايشان مشغول كار شديم تمام دارايي خود را اندك اندك ازدست داديم و كارمان به جائي كشيد كه ماهانه مي رفتيم و از ايشان پول توجيبي مي گرفتيم. به هر حال، من يك روز كه يكي از همين پيشنهادات را با آقا مطرح كردم و با مخالفتشان روبرو شدم از ايشان پرسيدم: آقا شما كه وضعيت مالي ما را بهتر مي دانيد، چرا اجازه نمي دهيد يكي از همين مشاغل پيشنهادي را قبول كنيم؟ ايشان در پاسخ گفت: عامه مردم مرا به خوبي مي شناسند و سابقه مرا هم مي دانند برهمين مبنا اگر كسي بخواهد عليه من حرفي بزند يا تبليغي كند به جاي اينكه مرا خراب كند، خودش را خراب كرده است چراكه مردم وضع خانه و زندگي مرا از نزديك مي بينند تنها از يك طريق ممكن است كه من آسيب پذير شوم، و آن هم دنيازده شدن فرزندان من است كه درمجموع موجب ملكوك شدن شخصيت من مي شود بنابراين شما چه در زمان حيات من و چه بعد از آن هرگز به دنبال پست و مقام نرويد... به دنبال همين توصيه ما هيچوقت دنبال شغل دولتي نرفتيم. الآن هم معتقدم برخي از مفاسد مالي اين آقازاده ها به لحاظ عدم دقت و نظارت پدران آنهاست. اگر آنها هم مثل مرحوم آقا از همان اول جلو فرزندانشان را مي گرفتند، كار به اينجا نمي رسيد.
¤ همه مي دانيم در ميان ويژگي هاي مرحوم طالقاني شرح صدر و اغماض جايگاهي ويژه دارد. اما در چند ساله اخير برخي عناصر و جريانات سعي در القاء اين نكته دارند كه اين ويژه گي در ايشان بي حد و مرز بوده است. درواقع آنان سعي دارند با القاء اين توهم، رفتار سياسي و لاقيدي اعتقادي خود را توجيه كنند. ديدگاه شما در باب تلقي اين افراد چيست؟
- سعه صدر و تسامح آيت الله طالقاني نه بي ملاك بود و نه بي حد و مرز. ايشان همواره در برابر تعرض به اصول و مباني ديني و يا توهين به آن با شدت و قاطعيت موضعگيري مي كرد. در اين مورد خاطره جالبي دارم. همه مي دانند كه مسجد ايشان در خيابان استانبول يعني يكي از مراكز شاخص لهو و لعب و عياشي در تهران واقع شده بود و كاباره ها و سينماهاي آنچناني در حول و حوش آن وجود داشت. طبيعتاً عناصر فاسد و مست هم زياد در اين خيابان تردد داشتند.اينها در بسياري از شبها هنگامي كه آقا براي نماز به مسجد مي رفت، به ايشان متلك مي گفتند. آقا هم تا وقتي اين متلك ها متوجه خودش بود، اغماض مي كرد و به اينها چيزي نمي گفت. به ياد دارم كه يك شب من زودتر از ايشان به مسجد رفته بودم و همراه با مأمومين منتظر بوديم تا تشريف بياورند. ما يكباره ديديم كه آقا يك نفر را كتك زنان و با عصبانيت زياد دارد به داخل حياط مسجد مي آورد. مأمومين با حيرت و تعجب به داخل حياط ريختند. وقتي از ايشان علت اين برخورد را سؤال كردند، گفت: من هرشب كه مسافت اين خيابان تا مسجد را مي آيم، اين مردك به من متلك مي گويد و چون مسئله شخصي بود به او چيزي نمي گفتم. امشب ديدم كه به خدا و پيغمبر بد و بيراه گفت كه لازم ديدم ادبش كنم.
¤ هرچند كه قطعاً خاطرات و گفتني هاي ديگر نيز در باب اخلاقيات و سيره تربيتي ايشان وجود دارد، اما به لحاظ محدوديت مجال اين گفت وگو خوب است قدري هم به تاريخچه مبارزات سياسي ايشان بپردازيم. به عنوان اولين سؤال در اين مورد از سابقه ارتباط و تعامل ايشان با جمعيت فدائيان اسلام و شهيد نواب صفوي براي ما بگوئيد؟
- البته سن من به اندازه اي نيست كه از تمامي پيشينه اين ارتباط خاطراتي داشته باشيم. اما از آخرين اختفاي مرحوم نواب و دوستانش كه در منزل ما بود خاطراتي دارم كه عرض مي كنم. پس از ترور نافرجام حسين علاء رژيم شاه تمامي تلاش خود را به كار گرفت تا براي هميشه خود را ازدست فدائيان اسلام خلاص كند. عمال رژيم براي دستگيري مرحوم نواب و يارانش بسيج شدند و آنها نيز ناگزير به زندگي مخفي روي آوردند. در آن مقطع كه بسياري از افراد جرأت پناه دادن به آنها را نداشتند، آقا با روي گشاده از آنها استقبال كرد و حال آنكه منزل خودشان هم مورد سوءظن حكومت بود. مرحوم آقا از اينكه قرار بود شهيد نواب و دوستانش به منزل بيايند خوشحال بودند و حتي در لحظاتي كه آنها به سوي خانه ما مي آمدند، مقداري جلوتر از منزل از آنها استقبال كرد. منزل قديمي ما داراي 2 طبقه بود كه در اتاقهاي پائين خانواده ساكن بودند و اتاقهاي بالا هم كتابخانه و محل رفت و آمد ميهمانان آقا بود. مرحوم نواب و دوستانش در همان اتاقهاي بالا ساكن شدند. من براي اولين بار كه نواب را ديدم، چهره بسيار مهربان و درعين حال مصمم ايشان برايم بسيار جالب بود. از همان روزهاي اول آقا مكرراً به ما سفارش مي كردند اگر بيرون رفتيد به كسي نگوئيد كه چنين افرادي در منزل ما ميهمان هستند يا يك وقت پيش دوستانتان اسمي از آقاي نواب نبريد. من در همان دو سه روز اول روي همان رفتارهاي بي آلايش كودكانه بامرحوم نواب انس زيادي گرفتم. از جمله خاطرات شيرين من از آن ايام اين است كه ايشان هر روز صبح با صميميت خاصي يك آيه يا حديث را با ترجمه فارسي آن به من ياد مي داد و روز بعد همان را از من سوال مي كرد و اگر بلد بودم يك 5 ريالي به من جايزه مي داد. من هر شب با دقت مي نشستم و آنچه را كه مرحوم نواب درس داده بود با علاقه حفظ مي كردم و لحظه شماري مي كردم كه كي صبح مي شود تا 5 ريالي را از ايشان بگيرم و بروم بيرون براي خودم چيزي بخرم.
از جمله نكات ديگري كه از دوران اقامت ايشان در منزلمان به خاطرم مانده اين است كه نواب و دوستانش برحسب سنت حسنه شان هر جا كه بودند صبحها با صداي رسا اذان مي گفتند، روز اول هم كه به منزل ما آمدند مرحوم نواب هنگام سحر به پشت بام رفت و اذان سرداد. آقا همان لحظه سراسيمه به حياط منزل آمد و سريعا براي نواب پيغام داد: در اين شرايط كه در تمامي مملكت به دنبال شما مي گردند، اذان گفتن علني به مصلحت نيست و احتياطا مدتي اذانتان را تعطيل كنيد... دقت و ظرافت رفتاري آقا در طول اين مدت نقش زيادي در مكتوم ماندن محل مخفيگاه مرحوم نواب و دوستانش داشت. برخي از دوستان آقا كه بعضا در برخي از نيروهاي انتظامي مانند شهرباني اشتغال داشتند، وقتي ظرف اين چند روز به ديدار ايشان در طبقه دوم منزل مي آمدند، تا چشمشان به مرحوم نواب مي افتاد و شك مي كردند كه آيا اين واقعا همان نوابي است كه همه به دنبال او مي گردند، آقا سريع دست به سرشان مي كرد و آنها را به بيرون از منزل هدايت مي كرد. پس از چند روز كه ايشان و دوستانشان تصميم گرفتند تا از منزل ما خارج شوند و محل اختفاي خود را تغيير دهند، اول آب خواستند و غسل شهادت كردند. بعد آقا از مرحوم نواب خواست كه مقداري تغيير قيافه بدهد. مي دانيد كه نواب به شكل خاصي عمامه مي بست. آن شب آقا خودشان عمامه مرحوم نواب را بستند تا همين تغيير در بستن عمامه تا حدي به تغيير ظاهرشان كمك كند. البته آقا مي خواستند ايشان استثنائا عمامه سفيد بر سر بگذارد كه مرحوم نواب گفت: من سيادت خودم را فداي ترس از دستگيري نمي كنم. بعد آقا يك عينك تقريبا دودي هم به ايشان داد كه بزند. در آخر هم تمامي آنها با آقا مصافحه گر مي كردند و از منزل خارج شدند.
پس از رفتن آنها بلافاصله از فرمانداري نظامي به منزل ما حمله ور شدند و شبانه درب منزل را شكستند و به داخل ريختند. برخي هم از در و ديوار بالا مي آمدند. نيمه شب بود كه ما بر اثر سر و صدا از خواب بيدار شديم. و ديديم كه اينها اسلحه هاي خودشان را به طرف اتاقها نشانه گرفته اند و برخي از آنها هم با خشونت خاصي منزل را مي گشتند. تفتيش اينها در آخر كار حالت مضحكي پيدا كرده بود تا جائي كه برخي از خواهران و برادرانم به آنها مي گفتند: بيائيد داخل اين كشوهاي كمد را هم بگرديد شايد نواب را در داخل آنها پيدا كنيد!؟ آقا خطاب به اين عده مي گفت: شما روي شمر و يزيد را سفيد كرده ايد. اگر مي خواستيد بيائيد داخل، خوب درمي زديد چرا در را شكستيد؟ يادم هست كه در همان لحظات فرمانده آنها كه يك سرهنگ بود كنار حوض حياط ايستاده بود و داد و بيداد مي كرد. آقا به يكباره چنان كشيده اي به آن سرهنگ زد كه با كله توي حوض رفت. آنها آن شب ايشان را بردند و چند روزي در زندان نگه داشتند. والده نقل مي كنند كه مرحوم نواب پس از رفتن لباده اش را در منزل ما جا گذاشته بود كه آقا تا مدتها پس از شهادت او، خودش آن را مي پوشيد و بيرون مي رفت.
¤ وضعيت كلي شما و خانواده در ايام غيبت ايشان و حضورشان در زندان چگونه بود و از اين شرايط چه خاطراتي داريد؟
- ما به نبودن آقا در منزل به دليل بازداشتهاي مكرر ايشان عادت كرده بوديم. خود ايشان هم به اين وضعيت عادت داشتند گاهي مي گفتند: من هميشه رختخواب و لباسهايم را داخل زندان مي گذارم و به زندانبانها هم مي گويم كه اگر اينها اينجا باشد، بهتر است، چون به زودي بازمي گردم. البته هر وقت كه ايشان آزاد بودند، هم از نظر معنوي و هم از لحاظ مادي براي ما بهتر بود اما به هر حال ما به نبودن آقا عادت كرده بوديم واساسا زندان رفتن در خانواده ما امري عادي تلقي مي شد. در غياب ايشان با حق التدريس ماهانه شان كه از سوي مدرسه سپهسالار به ما پرداخت مي شد، زندگي خودمان را مي گذرانديم. در مقاطعي كه ايشان در زندان به سر مي بردند، ما هر هفته يكبار در زندان ملاقاتشان مي كرديم. به ياد دارم يك بار كه قرار بود براي ديدن آقا به زندان برويم، قبل از رفتن درب خانه را زدند. در را كه باز كردم ديدم مرحوم جهان پهلوان تختي است كه آمده بود با ما به ديدن آقا بيايد. ما از آمدن ايشان خوشحال شديم چرا كه برخي از ملزومات و وسايل آقا را مي خواستيم به داخل زندان ببريم و ماموران ممانعت مي كردند. با توجه به موقعيت مرحوم تختي، اميدوار بوديم، اجازه دهند تا آنها را به داخل منتقل كنيم كه البته اجازه ندادند.
¤ شما پيش و پس از پيروزي انقلاب در دفتر آيت الله طالقاني فعاليت داشته ايد، با توجه به نقش مهم و شاخص اين دفتر در روند انقلاب، از خاطرات و گفتني هاي آن مقطع بفرماييد.
- قبل از پاسخ به سوال شما بايد اشاره كنم كه وقتي آقا در آبانماه 57 از آخرين زندان خود آزاد شدند، من در تهران نبودم. قبل از آزادي، ايشان يك پيغامي براي كسي در بابل داده بودند كه مرا مامور رساندن آن كردند و در همين ميان كه من براي رساندن پيام رفته بودم، از زندان آزاد شدند. وقتي خبر آزادي ايشان از راديو اعلام شد، سريعا به تهران زنگ زدم. بچه ها گفتند تو كجائي، جايت خالي است كه ببيني چه خبر است! من فورا به تهران آمدم و ديدم كه سيل جمعيت است كه براي ديدار با آقا به سمت خانه ما به راه افتاده است و اين كوچه بن بست منزل آقا، مرتبا از جمعيت پر و خالي مي شود. واقعا خاطرات ايام پس از آزادي آقا و مراجعات عناصر و جريانات گوناگون با مقاصد مختلف به دفتر بسيار جالب است و كاش تمامي آنها جمع آوري و جايي ثبت مي شد. داستان با مزه اي همين الان يادم آمد. يك روز 2 نفر از ملي پوشان كشور كه يكي از آنها آقاي نصيري وزنه بردار و ديگري يكي از فوتباليستهاي معروف كشور بود، پيش آقا آمدند و گفتند: آقا مردم خيلي به ما بدبين هستند و مي گويند شما ساواكي بوده ايد و آقاي طالقاني را هم شما شكنجه كرده ايد! در همين حين كه نصيري در اتاق بلند شده بود و از دور با آقا حرف مي زد، آقا خطاب به او گفت: پسر جان بلند شو ببينمت. اين بنده خدا گفت : آقا من خيلي وقت است كه ايستاده ام! كه جمعيت به يكباره زير خنده زد از اينكه ايشان آنقدر قدش كوتاه بود كه وقتي هم كه بلند شده بود آقا او را نمي ديد. بعد هم ايشان به هركدام از آنها كاغذي داد تا كسي متعرضشان نشود.
مورد بعدي كه از همان ايام سرنوشت ساز انقلاب به ياد دارم اين است كه يك روز «آزمون» را دستگير كردند و به دفتر آوردند. آقا در همان لحظه داشت از پله ها پائين مي آمد تا براي كاري به بيرون برود. در همين اثنا يكي از برادرهاي ما كشيده محكمي به آزمون زد. آقا آنقدر عصباني و ناراحت شد كه اگر كسي نمي دانست تصور مي كرد كه يكي از بچه هاي خود ايشان كشيده خورده است. با تندي خاصي خطاب به برادرم گفتند: تو به چه حقي قبل از محاكمه به او سيلي زدي؟ اگر اين، فردا در دادگاه تبرئه شود چه جوابي داري؟
مسئله مهم ديگري كه من مايلم در اينجا به آن اشاره كنم و متأسفانه آنگونه كه شايسته است در تحليل تاريخ انقلاب مورد توجه قرار نگرفته است، راهپيمائي عظيم روز تاسوعاي سال57 است كه حقاً پايه هاي رژيم طاغوت را لرزاند. اين راهپيمائي با ابتكار و اعلام ايشان انجام شد كه طي اطلاعيه اي اعلام كردند: در اين روز من و خانواده ام از پيچ شميران به مقصد ميدان آزادي حركت خواهيم كرد. صبح آنروز وقتي از خانه بيرون آمدم و نگاهي به محدوده پيچ شميران و قبل و بعد آن انداختم ديدم كه استقبال مردم بيش از حد پيش بيني ماست و بسياري از چهره هاي انقلابي كه بعدها در جريانات انقلاب و نظام نقش آفرين شدند در ميان جمعيت ديده مي شدند. آقا اول سعي كردند كه با مردم و پياده حركت كنند، اما به علت فشار و ازدحام جمعيت و عدم وجود امنيت لازم بخش اعظم راه را توسط ماشين و در كنار مرحوم آيت الله كمره اي طي كردند و در پايان راهپيمائي هم نماز جماعت باشكوهي در ميدان آزادي با حضور ايشان انجام شد.
¤ از روابط ايشان با حضرت امام خاطراتي داريد؟
- البته گفتني ها در اين باره زياد است. قبل از ورود حضرت امام اعلاميه هاي ايشان توسط دفتر و با دستور آقا به شكل گسترده تكثير و پخش مي شد. شكل كار هم به اينصورت بود كه مرحوم حاج احمد آقا از پاريس با دفتر تماس مي گرفت و اعلاميه را به شكل دقيق و كلمه به كلمه مي خواند و ما ضبط مي كرديم و سپس هم منتشر مي شد. اما شخص آقا نسبت به امام علاقه و شيفتگي خاصي داشتند. به ياد دارم كه ايشان به كرات مي گفت: من گاهي اوقات كه به ديدار امام مي روم، عليرغم اينكه سخن چندان مهم و درخور توجهي هم مطرح نمي شود. اما درعين حال از ملاقات با ايشان روحيه مي گيرم و ظاهراً يك بار هم اين را در يكي از سخنراني هاي خود گفتند. خود من هم از يكي از ملاقاتهاي ايشان با امام خاطره جالبي دارم. بعد از مسافرت معروف آقا كه پس از دستگيري فرزندانشان روي داد، با ايشان و در معيت مرحوم حاج احمد آقا به قم و به منزل ايشان رفتيم. منزل احمد آقا دو تا در داشت. يك در آن به محل اقامت و ملاقاتهاي امام و در ديگر به كوچه باز مي شد. آقا غروب روز اول اقامتمان در آنجا، داشت وضو مي گرفت و آماده نماز مي شد، به يكباره امام در منزل حاج احمدآقا را باز كردند و آقا را در حياط ديدند. خدا شاهد است كه اين دو نزديك به چند دقيقه يكديگر را در آغوش گرفتند. امام با ملاطفت خاصي به آقا مي گفت: آقاي طالقاني كجا رفته بوديد؟ در آن لحظات بغض گلوي آقا را گرفته بود. حيف كه در آن موقع دوربيني نداشتيم تا از آن صحنه استثنائي عكس بگيريم.
ناگفته نگذارم كه مرحوم حاج احمدآقا هم با آقا بسيار صميمي بود و مكرر به ديدن ايشان مي آمد آقا هم به او علاقه داشت. به ياد دارم آقا وقتي به كار پاره اي از مسئولان انتقاد مي كرد، آنها انتقادات ايشان را برنمي تابيدند و بعضاً مي رفتند قم نزد امام و از ايشان سعايت مي كردند. احمدآقا مثلاً يكي دو روز بعد از گفت وگوي اين افراد با امام، مي آمد به تهران و تمام حرفهاي آن بندگان خدا را من البدوالي الختم براي آقا نقل مي كرد كه اين واقعاً نشان دهنده ميزان استحكام روابط ايشان با امام بود. البته آقا هم مي دانست كه اين نوع سعايتها هيچ تأثيري برروي امام ندارد.
آقا به رهبر كنوني انقلاب هم علاقه زيادي داشتند و يك بار در حضور خود من از ايشان تمجيد كردند. يك روز كه جلسه شوراي انقلاب در منزل آقاي مطهري بود، پس از ختم جلسه ايشان را به منزل مي آوردم، نمي دانم كه در جلسه شورا، آيت الله خامنه اي چه مطلبي گفته بودند كه آقا در ماشين مي گفتند: آقاي خامنه اي سيد بسيار خوشفكري است و درك خيلي بالايي دارد.
¤ چنانكه مي دانيد در چند ساله اخير نام و شخصيت ارزنده آيت الله طالقاني دستخوش سوءاستفاده و مصادره به مطلوب برخي عناصر و جريانات شده است. ديدگاه شما در اين باره چيست؟
- بنده لازم مي دانم در اين باره نكاتي را براي اطلاع مردم عرض كنم. اولاً اطلاعيه هايي كه در پاره اي اوقات با عنوان «خانواده آيت الله طالقاني» منتشر مي شود تنها مربوط به عده معدودي است و نظر كليت خانواده ايشان محسوب نمي شود بر همين مبنا اينگونه اطلاعيه ها فاقد اعتبار است. صادركنندگان اينگونه اعلاميه ها بدون مشورت با بنده يا خواهران ما و همسر آقا مبادرت به صدور و انتشار اطلاعيه هايي مي كنند كه عنوان آن شامل همه ما مي شود و حال آنكه ممكن است ما با مضمون بسياري از آنها هم مخالف باشيم. من تقاضا مي كنم از اين به بعد هركس از اعضاي خاندان ما خواست اطلاعيه اي بدهد تنها نام خودش را در ذيل آن قرار دهد و از عنوان «خانواده» استفاده نكند.
ثانياً هيچ فرد، گروه يا جناحي متولي اعلام و تفسير ديدگاههاي آيت الله طالقاني نيست و هيچ كس هم حق ندارد سخن خود را از زبان ايشان بگويد. متأسفانه امروز افراد و جرياناتي سعي دارند ضعف و نقصان موجود در مواضع و عملكرد سياسي خود را با هزينه كردن از وجهه و آراء آيت الله طالقاني جبران كنند. جالب اينجاست كه همين افراد، منادي عدم استفاده ابزاري از دين، ارزشها و شخصيتها هستند. اين واقعاً زشت است كه ما به گونه اي رفتار كنيم كه اشتباهات و خبط هاي ما ناخودآگاه به حساب فردي گذاشته شود كه 23سال پيش از دنيا رفته است. علاوه بر اين تقاضا مي كنيم تمامي افراد از مطلق انگاري برداشتهاي خود از آراء و ديدگاههاي ايشان خودداري كنند و به عبارت روشنتر فقط حرف خودشان را بزنند.
¤ با عنايت به لزوم حفظ مواريث فكري و اعتقادي شخصيتهاي بزرگ انقلاب، فقدان يك مركز امين و بي طرف جهت تنظيم و انتشار آثار مرحوم طالقاني احساس مي شود. آيا براي پركردن اين خلأ تدبيري انديشيده ايد؟
- قبل از پاسخ به سؤال شما بايد عرض كنم، يكي دو سال پس از رحلت ايشان با پيشنهاد برخي از اعضاي خانواده و استقبال همه ما از آن بنا شد مؤسسه اي فرهنگي تحت عنوان «بنياد فرهنگي آيت الله طالقاني» تشكيل شود تا به مرور به انتشار دقيق و بي غلط آثار ايشان بپردازد. اما گذر زمان نشان داد كه متوليان اين مؤسسه هيچ اقدام درخور توجهي در اين باره انجام ندادند و حتي پس از چندي گفتند برخي اسناد و عكسهايي كه ما در اختيارشان قرار داده بوديم در اثر سانحه از بين رفته است! بنابراين بنده در اينجا اعلام مي كنم كه اين مؤسسه فاقد پشتوانه اجماع خانوادگي است. اما در پاسخ به سؤال شما بايد عرض كنم ما به اتفاق برخي از اعضاي خانواده درپي توليد نرم افزاري مشتمل بر آثار مكتوب، گفتاري و نيز تصاوير ايشان هستيم كه اميدواريم اين مهم هرچه زودتر انجام پذيرد. علاوه بر اين ايجاد يك پايگاه اينترنتي با همين محتوا از ديگر برنامه هاي ماست كه اميدوارم به انجام اين اهداف توفيق پيدا كنيم.
محمدرضا كائيني

********

:: 7:35 AM :: نويسنده: aldad ::


........................................................................................

 
 

Home
©تمام حقوق محفوظ و متعلق به نويسنده است. چاپ يا نقل تمام يا بخشي از مطالب با ذكر ماخذ بلا مانع است.